نوزدهمین رویداد «عصردیدنی استانبول»، در تاریخ شنبه ۱۴ تیرماه ۲۰۲۵ (۵ جولای ۲۰۲۵)، از ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۰:۰۰ به وقت ترکیه و ۱۸:۳۰ تا ۲۰:۳۰ به وقت تهران، میزبان گفتگویی عمیق و پربار با موضوع “تجربه زیسته، توقف آگاهانه، و بازتعریف مسیر” بود. این رویداد، که با حمایت مجموعه فینورک به صورت آنلاین و حضوری برگزار شد ، فرصتی فراهم آورد تا عباس ملکحسینی، پخشکننده بینالمللی فیلم و مدیر زبان فارسی Musixmatch، با به اشتراک گذاشتن تجربیات زیسته خود و شنیدن دیدگاههای شرکتکنندگان، چراغ راهی برای نسلهای امروز و آینده روشن کند. این بلاگپست، تلاشی است برای بازتاب محورهای اصلی این گفتگوی فراموشنشدنی و درسهایی که از آن میتوان آموخت.
فضای کار اشتراکی فینورک حامی این جلسه
دفتر کار اشتراکی فینورک، که یکی از مراکز پیشرو در حمایت از استارتاپها و کسبوکارهای نوپا در استانبول است، با محیطی پویا و مدرن به بستری برای این دورهمی تبدیل شد. این محیط به گونهای طراحی شده که افراد بتوانند به راحتی ایدهها و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارند و شبکهسازی کنند.
۱. محکوم به تجربه کردن: داستان نسلی که بیراهبر پیش رفت
بحث با این جمله کلیدی آغاز شد: “ما محکوم به تجربه کردن بودیم”. این جمله، تصویری روشن از نسلی ارائه میدهد که در دهههای اخیر، در فضای آنلاین و فناوری اطلاعات غوطهور شدند و بدون هیچ پیشزمینهای از والدین، مدرسه، یا حتی مشاوری آگاه، مسیر خود را گشودند. برخلاف نسلهای پیشین که فرزندی میتوانست از پدری فرشفروش، تمام فنون حرفه را در ۶-۷ سالگی بیاموزد و در ۲۰ سالگی به یک فرد ماهر تبدیل شود، نسل جدید راهبر و راهنمایی برای ورود به دنیای دیجیتال نداشت. “خیلی از چیزها را خودمان تجربه کردیم، خودمان امتحان کردیم، خودمان رفتیم دنبالش”.
این بیراهبری، چالشهای بیشماری را به همراه داشت. نمیدانستیم چه چیزی درست است یا غلط. برای مثال، اوایل دهه ۸۰، حضور در چترومهای یاهو تجربهای بود که هیچکس نمیدانست به کجا میانجامد؛ آیا خوب بود یا بد، وقت تلف کردن بود یا آموختنی. هیجان ناشی از “جدید” بودن فضا، باعث میشد به حرف هیچکس گوش ندهیم. حتی هشدارهای تلویزیون در مورد کلاهبرداری اینترنتی نیز در آن فضا، بیاثر بود. جامعه نیز هنوز آمادگی پذیرش این فضای جدید را نداشت؛ مثلاً در سال ۸۴، آگهی سفارش پیچ و مهره از اینترنت، برای بسیاری ساختگی و تقلبی به نظر میرسید. این در حالی است که برای نسل امروز، خرید آنلاین امری بدیهی و تعریفشده است.
این بیراهبری فقط مختص فضای آنلاین نبود. در مسائل شخصی و اجتماعی نیز همین چالش وجود داشت. یک نوجوان ۱۷-۱۸ ساله، اگر به کسی علاقهمند میشد، نمیدانست باید به چه کسی بگوید یا چه کار کند. نه معلمی بود که راهنمایی کند، نه خانوادهای که خودشان این تجربیات را از سر گذرانده باشند. تنها مشاوران ما، دوستان همسال خودمان بودند که آنها نیز به اندازه ما نادان بودند. این وضعیت منجر به “ضررها و چشیدنیها”یی شد که تنها از طریق آزمون و خطا به درستی و غلطی آنها پی بردیم. همین موضوع در فضای کسبوکار و آیتی نیز صدق میکرد؛ هیچ راهنمایی برای تشخیص درست از غلط در این فضاها وجود نداشت.
با این حال، شانس و حضور منتورهای خوب، نقشی حیاتی ایفا کرد. عباس ملکحسینی از اولین مدیر خود در تهران، آقای خیام عسکری، به عنوان معلمی یاد میکند که بسیاری چیزها را به او آموخت. در مقابل، بسیاری دیگر، از مسیر دلسرد شده و حتی به شغلهای کاملاً متفاوتی رو آوردند، چرا که این فضا آنقدر مبهم و گنگ بود که شانس نقش پررنگی در موفقیت داشت. نکته مهم در موفقیت استارتاپهای مطرح نیز، ورود در زمان درست به بازار است، نه صرفاً ایده جدید.
۲. تأثیر شبکههای اجتماعی: از محدودیتهای مکانی تا آزادی انتخاب ارزشها
فضای آنلاین و اینترنت، تأثیرات عمیقی بر شکلگیری شخصیت ما گذاشت و مرزهای ارتباطی را درنوردید. در دورهای که ارتباطات از طریق ایمیل و چت شکل میگرفت، این امکان فراهم شد تا با افرادی ارتباط بگیریم که “خونهشون دو تا کوچه اونورتر نبود”. صحبت از دوستی در فرانسه یا آشنایی با کسی که ۱۵ سال بود او را ندیده بودی و در شهر دیگری زندگی میکرد، برای فامیل و اطرافیان درکناپذیر بود و باور نمیشد.
این نیاز به یک جامعه و “کامیونیتی” برای گفتگو با آدمهایی با دغدغهها و حرفهای مشترک، زمینهساز شکلگیری شبکههای اجتماعی شد. توییتر، به عنوان یکی از مهمترین این شبکهها، تأثیر شگرفی بر این نسل گذاشت. در توییتر، “کدهای اخلاقی” خاصی تعریف شد. اگر از این کدها پیروی نمیکردید، حذف میشدید یا ترد میشدید. این شبکهها، جوامعی با “حرف مشترک” بودند. جمله جالبی در این خصوص نقل شد که “آدم در فیسبوک با کسانی دوست میشود که در دبیرستان با آنها بوده، اما در توییتر با کسانی دوست میشود که دلش میخواست در دبیرستان با آنها باشد”. این نشان میدهد که جنس جامعه و ارتباطات در توییتر متفاوت بود.
با ظهور اینستاگرام، نوع شبکه نیز تغییر کرد. در اینستاگرام، صاحب صفحه میتوانست کامنتها را حذف کند، اما در توییتر چنین امکانی وجود نداشت. همین تفاوت، باعث مسئولیتپذیری بیشتر در مکالمات توییتر میشد و “مسئولانه صحبت میکردیم”. این شبکهها، روحیات، اخلاق، رفتار، روابط، و نوع شناخت ما از جامعه را دگرگون کردند.
این تحول، آزادی انتخاب بیشتری را به ارمغان آورد. اگر ۱۰ سال پیش، شاید همه به هیئت میرفتند، امروز بسیاری انتخاب میکنند که آن تجربه را نداشته باشند. این “نتیجه تجربه زیسته” است. ما انتخاب میکنیم کدام مسیر را برویم، چه ارزشهایی را بپذیریم. دیگر دوستانمان را لزوماً در مدرسه یا دانشگاه پیدا نمیکنیم؛ میتوانیم آنها را در توییتر بیابیم، یا حتی شغل خود را از طریق این شبکهها پیدا کنیم. نسل جدید امروز نیز، وارد فضای متفاوتی شده که برای آنها این تحولات کاملاً طبیعی است.
عباس ملکحسینی به این نکته نیز اشاره کرد که نوع تجربه زیسته در خانوادههای مختلف، چه پرجمعیت و چه کمجمعیت، بسیار متفاوت است. او خود در یک خانواده پرجمعیت هفت نفره بزرگ شده و بسیاری از بزرگترها چیزهایی آموخته که در خانواده کمجمعیت امکانپذیر نبود. با این حال، هیچکدام را نمیتوان “بهتر” دانست؛ هر کدام مزایا و معایب خود را دارند و منابع به گونهای متفاوت تقسیم میشوند. او همچنین از اعتماد بیدریغ پدرش به خود به عنوان یک شانس بزرگ یاد کرد که هرگز او را قضاوت نکرد و به او اجازه داد مسیر خود را بیابد.
۳. با تجربههایمان چه کنیم؟ چارچوبی برای سنجش و بازتعریف مسیر
پس از گذر از این تجربههای بیشمار، چه به صورت فردی و چه از طریق شبکههای اجتماعی، به نقطهای میرسیم که نیاز به “تحلیل” آنها داریم. عباس ملکحسینی برای این سنجش، یک “چارچوب چهاربخشی” را پیشنهاد داد: ۱. خودم ۲. رابطه و اطرافیانم ۳. کار و تجارت ۴. وظیفهام نسبت به جامعه
۳.۱. خودم: جستجو برای هویت عطاردوار و توقفهای آگاهانه
هر انسانی انتظاراتی از خود دارد و ظرفیتهایی در خود میبیند که میخواهد به کمالی برسد، هرچند که این با “کمالگرایی” متفاوت است. این خودشناسی در ظاهر، سبک بیان، شیوه ارائه خود در شبکههای اجتماعی، و نحوه گفتار هر فرد نمود مییابد. عباس ملکحسینی، هویت خود را با مفهوم “عطاردوار” تعریف میکند. این هویت شامل ویژگیهایی چون کنجکاوی، جستجوگر بودن برای واقعیت (فکتچک)، پناه بردن به ادبیات و هنر، شور زندگی کردن و آگاهی از مرگ است.
“مهمترین پاسخگو، خودم هستم”. این پاسخگویی به خود، آرامشبخش است و نیاز به توجیه برای دیگران را از بین میبرد. او اذعان داشت که تجربیاتش او را مقداری “خودخواهتر” (به معنای مثبت آن) کرده و رضایت درونی برایش به ارمغان آورده است.
برای سنجش خود، عباس پیشنهاد میکند به گذشته نگاه کنیم و ببینیم “با خودمان چند چندیم”. پس از این خودشناسی، میتوانیم انتخاب کنیم که آیا میخواهیم مسیرمان را “متوقف کنیم، ادامه دهیم یا تغییر دهیم”. مثال شخصی او از “توقف آگاهانه”، قطع کامل اینترنت برای چند روز و ورود به “لاک خودم” بود. در این دوره، کتاب میخواند، فیلم میدید، برنامههایش را مرور میکرد و از خود میپرسید: “اصلاً برای چی داری زندگی میکنی؟ دنبال چی هستی؟ میخواهی آدما چه جوری بشناسنت؟”. این تنهایی و تأمل، هر بار حالش را خوب میکرد و به نتیجهای میرسید تا زندگی را ادامه دهد. مهم آن است که هر فرد، “مدل” خاص خود برای حال خوب کردن را بشناسد.
۳.۲. روابط: آموختن از پرچمهای قرمز و جسارت ارتباط
“انسان در جامعه تعریف میشود” و توانایی شکوفایی خود را در تعامل با جامعه، چه بزرگ و چه در حد خانواده، پیدا میکند. البته، انزوا و تنهایی نیز میتواند برای برخی مسیر شکوفایی باشد و این نیز قابل قبول است. اما در معاشرت با دیگران، تجربیات گذشته به ما میآموزند که چگونه با افراد ارتباط برقرار کنیم. میتوانیم “رد فلگها” (خطوط قرمز) خود را مشخص کنیم. اگر کسی آن ویژگیها را داشته باشد، تصمیم میگیریم معاشرتمان را محدود کنیم یا اصلاً ارتباطی نداشته باشیم.
عباس ملکحسینی به عنوان مثال شخصی خود، به “اعتقاد راسخ به حریم خصوصی” و “عدم علاقه به فرصت کردن در هیچ چیز” اشاره کرد. اگر کسی نه بگوید، مکالمه را ادامه نمیدهد. او همچنین بر اهمیت “شنیدن” و “درک کردن” دیگران تأکید کرد. در طول ۹ سال فعالیت به عنوان تورگردان تهران، از مسافران خود میپرسیدند که یک راز نگفته را برایش بگویند. شنیدن بیش از ۳۰۰ راز از افراد مختلف سراسر جهان، تأثیر شگرفی بر نگاه او به انسانها و پذیرش آنها گذاشت. او پیش از آن، با سختی بیشتری ارتباط برقرار میکرد، اما پس از این تجربه، بسیار راحتتر شد.
او همچنین به اطرافیانش یاد میدهد که “جسارت داشته باشید؛ خواستههایتان، حرفهایتان، احساساتتان”. این جسارت، چیزی است که او در ارتباط با دیگران برای خود تعریف و سنجیده است. نکته مهم دیگر، “حق تغییر” است. “آدم حق دارد نظرش عوض شود”. مشکل شبکههای اجتماعی این است که مردم اسکرینشات از نظرات ۵ سال پیش فردی را منتشر میکنند که ممکن است دیگر به آن باور نداشته باشد. او این را “موزل” میداند و یکی از خط قرمزهای خود در ارتباط با دیگران را “عدم اعتماد به کسانی که اسکرینشات از حرفهای گذشته دیگران منتشر میکنند” قرار داده است، زیرا آنها نمیتوانند بپذیرند که انسانها تغییر میکنند.
یکی از شرکتکنندگان نیز به این موضوع اشاره کرد که عباس کیارستمی، کارگردان شهیر ایرانی، نیز از اینکه مقابل دوربین صحبت کند میترسید، زیرا ممکن بود فردا حرفش را قبول نداشته باشد. این چالش در توییتر نیز وجود دارد؛ “باز” بودن به معنای مواجهه با افرادی است که مخالفان را حذف میکنند. در حالیکه فیسبوک و اینستاگرام دکمه “دیسلایک” ندارند تا کاربران “تنفره عدم ابراز تنفر” را بیاموزند. متأسفانه در جامعه فارسیزبان، ما یاد نگرفتهایم که نظرات مخالف را بپذیریم، نقد کنیم و بحث کنیم، بلکه به حذف آن روی میآوریم. این “معضلات” در شبکههای اجتماعی نیز خود را نشان میدهد.
۳.۳. کار و تجارت: از “نوکاری” تا شفافیت و سرعت عمل
در حوزه کار و تجارت، عباس ملکحسینی به افرادی میپردازد که میخواهند از فعالیت خود “نان دربیاورند”. او بار دیگر بر خودآموزی این نسل تأکید کرد. مثال ریچارد برانسون و انتخاب نام “ویرجین” (Virgin) برای شرکتش، به معنای “تازهکار” بودن و “تجربه نکردن”، به خوبی نشان میدهد که نسل امروز نیز بسیاری چیزها را خودشان تجربه کردند، از جمله در حوزه مارکتینگ که با انبوه اطلاعات بیکاربرد مواجه بودند.
تجربه زیسته در کار، به ما کمک میکند تا “قوانین و رولهای مشخص” برای خود بگذاریم؛ با چه آدمهایی کار نکنیم، به چه مسیرهایی نرویم. او تجربه شخصی خود را در زمان تورگردانی مثال زد: ابتدا پیامهای مشتریان را با تأخیر پاسخ میداد تا خود را مشغول نشان دهد. اما پس از یک سفر پر اضطراب که منتظر پاسخ پیامی بود و نمیدانست چه زمانی جوابی دریافت میکند، تصمیم گرفت که “هر کی پیام داد، چه برای تور چه برای کارهای شرکت، جوابش را بدهد”. این سرعت عمل و حتی پاسخ دادن با این جمله که “الان سرم شلوغه ولی بعداً جواب میدهم”، برایش نتایج بسیار مثبتی داشت و باعث شد “خیلی پول درآورد”.
درس دیگر، “قول ندادن به کارهایی که نمیتوان انجام داد” است. این نیز نتیجه یک “خرابکاری” و خدشهدار شدن اعتبار در گذشته بود. نتیجه کلی این بخش این است که “باید امتحان بکنیم تا بدانیم چقدر تأثیر دارد” و “خط قرمزهایمان را بسازیم”.
۳.۴. وظیفه نسبت به جامعه: به اشتراکگذاری دانش و خلق میراث
عباس ملکحسینی معتقد است که انسان به جامعه “وظیفه ذاتی” ندارد، مگر “یک سری چیزهای عمومی مثل ظلم نکردن به دیگران”. اما تعریف شخصی او از وظیفه نسبت به جامعه، “به اشتراک گذاشتن چیزی که یاد میگیرد و میداند” است.
او مثالهای متعددی از این رویکرد را ارائه داد:
- اشتراکگذاری رایگان هزاران عکس و فیلم از ایران در اینترنت که بیش از ۱۵۰ هزار بار دانلود و استفاده شده است.
- مدیریت زبان فارسی در Musixmatch: نوشتن لیریکس (متن ترانه) برای بیش از ۱۲ هزار ترانه فارسی در اسپاتیفای، یوتیوب موزیک و اینستاگرام. هدف این کار، “میراثگذاری برای آیندگان” و کمک به فهم صحیح اشعار فارسی، از جمله آثار استاد شجریان و تصحیح اشتباهات رایج در شنیدن ترانهها است. این فعالیت، شامل ترانههای لری، کردی، آذری، ارمنی و گیلکی نیز میشود. این فعالیت، به او “حال خوب” میدهد.
در نهایت، در مورد سنجش کل تجربه زیسته، عباس تأکید میکند که “معیار کلی گذاشتم: حالم با خودم خوب باشه”. اگر کاری حالش را بد میکرد، خیلی سریع و شفاف آن را کنار میگذاشت. زمان رسیدن به این خودشناسی و تصمیمگیری متفاوت است؛ میتواند در ۲۰ سالگی باشد، یا ۴۰ سالگی و یا هر سن دیگری.
۴. پیشنهاداتی برای نسل جدید: با آگاهی تجربه کنید، اما محدودیتها را بشناسید
عباس ملکحسینی با توجه به تماشای بزرگ شدن نسلهای جدیدتر در خانوادهاش، توصیههایی برای آنها داشت: اولین نکته این است که “ما هم وقتی همسن شما بودیم فکر میکردیم بابا مامانمون هیچی نمیدونن”. اما واقعیت این است که آنها نیز تجربه کردهاند و چیزهای زیادی آموختهاند. پذیرش این نکته میتواند “آشتی” نسل جدید با دنیا را بیشتر کند.
توصیه اصلی و مهم او این بود که “هر چیزی را دوست دارید تجربه کنید، جز دو چیز”: ۱. کاری که منجر به مرگ شود، چه خودتان و چه دیگران. زیرا “هیچ راه جبرانی نیست” و “زندگی خیلی قشنگتر از این حرفهاست”. ۲. کاری که به نوعی “تعرض” به دیگران باشد؛ چه روحی، روانی، جسمی یا اخلاقی. او اذعان داشت که شاید این مورد را بتوان “جبران کرد”، اما مرگ جبرانناپذیر است.
۵. سفری در تجربه زیسته عباس ملکحسینی: از کنجکاوی کودکی تا پخش بینالمللی فیلم
بخش جذاب این گفتگو، روایت عباس ملکحسینی از سیر زندگی و حرفهای خود بود که به تفصیل به آن پرداخته شد.
۵.۱. ریشههای کنجکاوی و ورود به دنیای دیجیتال
عباس دوران کودکی خود را در خوزستان آغاز کرد. در سال ۱۳۷۹ (۱۹۹۹ میلادی)، با خرید اولین کامپیوتر در خانهشان، وارد دنیای عجیب و غریب اینترنت دایالآپ شد. اولین مواجهه با اینترنت از طریق برادر و خواهر دانشجویش بود که با اتوکد کار میکردند؛ او کنارشان مینشست و با نرمافزارها آشنا میشد. اولین معرفی به اینترنت، با توصیف “گوگل” بود: “یه سایت هست همه چیز توشه”. اولین جستجوهای او در دایرکتوریهای ایرانی مثل وبسایتهای گوگوش و داریوش ۲۰۰۰ صورت گرفت.
اولین تجربه ارتباط آنلاین، از طریق مایاسپیس و سپس یاهومسنجر شکل گرفت. در سال ۱۳۸۲، او وبلاگنویسی را آغاز کرد. او به مشکلی اشاره کرد که بسیاری از همنسلانش با آن مواجه بودند: “مشکل مشاوره درست نداشتن”. هیچکس به آنها نگفت که ایمیل حرفهای بسازند، و او هنوز هم از آدرس ایمیلی استفاده میکند که از آن “رویش نمیشود” به کسی بگوید.
۵.۲. جسارت در آغازگری و اولین تجربههای حرفهای
حلقههای اولیه ارتباطات و اجتماع او در فرومهای ایرانی مثل مجید آنلاین، سنترال کلابز و سیرپرشین شکل گرفت. در همین فضا بود که “جسارت با آدمها” تأثیر عمیقی بر ادامه زندگیاش گذاشت. او در دوران نوجوانی، به خانم گردآفرید (اولین نقال زن ایرانی) پیام داد و خواست نقالی شاهنامه بیاموزد. سپس به او پیشنهاد داد که چرا “سوشال مدیا منیجر” ندارد و پیشنهاد داد که خودش این کار را برایش انجام دهد. این، اولین تجربه حرفهای و جدی او بود، در حالی که او در خوزستان بود و گردآفرید در کالیفرنیا. این کار، او را مجبور به خواندن منابع دسته اول و ترجمه با دیکشنری کرد. او حتی در گوگل مپز کانتیبیوتر بود و نقشههای زیادی را ویرایش میکرد.
با ظهور توییتر (و ابزارهایی مانند گوگل ریدر)، او یک “هویت” برای خود ساخت و با آدمها آشنا شد.
۵.۳. مهاجرت به تهران و اوجگیری فعالیتها
در سال ۱۳۹۲، عباس به تهران آمد و فعالیتهایش “رسماً” و “جدی” آغاز شد، باز هم با عنوان سوشال مدیا منیجر. در همان سال، با فراخوانی در توییتر برای ترجمه توییتر به فارسی روبرو شد و به تیم ترجمه توییتر فارسی پیوست. در آن دوره که اینترنت هنوز ADSL و وایمکس بود و گوشیها اینترنت نداشتند، او در ترجمه کلمات و اصطلاحات مشارکت داشت و به دلیل حجم بالای ترجمههای تأییدشدهاش، “بج مترجم” توییتر را دریافت کرد. این بج، بعدها به او کمک کرد تا اپلیکیشنهای دیگری را نیز ترجمه کند و حتی در پلتفرمهایی مانند Upwork، کارهای ترجمه بگیرد.
۵.۴. تورگردانی و کشف دنیا
پس از آن، او مشغول کار در شرکتهای ایرانی شد، اما فعالیتهای جانبیاش ادامه داشت. در سپتامبر ۲۰۱۵، به دلیل اینکه هیچ دوستی در تهران نداشت تا با او شهر را بگردد، تصمیم گرفت تورگردانی برای توریستها را آغاز کند. دلیلش ساده بود: “شما اومدی اینجا میخوای بری بگردی، منم میخوام برم بگردم؛ وین وینه دیگه”. او در ابتدا برای پول این کار را نمیکرد، اما توریستها به او “تیپ” (انعام) میدادند. یکی از مسافران هلندیاش به او گفت که کاری که او میکند، “فری واکینگ تور” (Free Walking Tour) است و از او خواست که این مفهوم را در تهران و سپس ایران راه بیندازد. او تمرکزش را روی تورهای تهران گذاشت. این تجربه، او را با افراد مختلفی آشنا کرد و به کامیونیتیهای دیگر (مانند تپرشا در اصفهان) متصل شد. این تورها تأثیر زیادی بر شکلگیری شخصیت و جهانبینی او و حتی خانوادهاش داشت.
۵.۵. از موزیکمچ تا صنعت پخش فیلم
عباس ملکحسینی، از علاقه خود به نوشتن لیریکس ترانههای فارسی، خصوصاً مسعود بختیاری، از سال ۲۰۱۴ (۸۵ شمسی) در وبلاگها یاد کرد. در سال ۲۰۱۴، با سرویس Musixmatch آشنا شد که تخصصی روی لیریکس کار میکرد. او به عنوان یک استارتاپ، مبلغ ۵ دلار (حدود ۵ هزار تومان آن زمان) به آنها کمک مالی کرد و بعدها به عنوان مدیر زبان فارسی Musixmatch انتخاب شد. این مثال، نشان میدهد چگونه یک سرمایهگذاری کوچک و فعالیت داوطلبانه میتواند به یک فرصت بزرگ تبدیل شود.
پیش از دوران کووید، او از صنعت مدیریت پروژه و وبآیتی خارج شد و وارد حوزه نشر، کتاب و اکامرس تخصصی کتاب شد. در این دوره، با بازار کتاب و کتاب صوتی آشنا شد و آموخت که چگونه با همکاران، روابط دوستانه نیز برقرار کند. مهمترین دستاورد این دوره، “اتوماسیون کردن کارها و انجام آنها به صورت ریموت” بود که در دوران کووید بسیار مفید واقع شد.
پس از کووید، او به کار استودیو و فیلمسازی روی آورد و اکنون در پخش فیلم فعالیت میکند. او معتقد است که تمامی این تجربیات متفاوت، به او کمک کردهاند تا در کار فعلی خود موفق باشد. او خاطره جالبی از نمایشگاه فیلم چین تعریف کرد: غرفه فیلمنت خالی بود و او پس از ۱۰ سال تلاش ناموفق برای ارتباط با مدیر فیلمنت (آقای علی سرتیپی)، عکسی از غرفه خالی به او فرستاد. همین کار، منجر به تماس آقای سرتیپی و فراهم شدن فرصت همکاری شد. این تجربه به او آموخت که “ارتباطات و کانتکتها را پاک نکنید و هویتی که ساختهاید، بگذارید بماند”. او اکنون در مسیری است که به راحتی به بسیاری از کارها “نه” میگوید و میداند با خودش “چند چند” است.
۵.۶. تفاوتهای کار با خارجیها: تخصص در برابر پراکندهکاری
یکی از محورهای جذاب گفتگو، تفاوتهای کار کردن با کارفرمایان و همکاران خارجی و ایرانی بود. عباس ملکحسینی معتقد است که در ایران، “کار کردن هر نفر را معادل ۱۰ نفر میبیند”، در حالی که با یک خارجی، سه نفر هر کدام یک یا نهایتاً دو کار را به بهترین شکل ممکن انجام میدهند. او به چالش ایرانیها در کار با خارجیها اشاره کرد: “عدم اعتماد به نفس، اورتینکینگ (فوقتفکر)، و فکر کردن به اینکه باید هزار تا کار انجام دهیم تا راضی باشند”.
او مثالهایی ارائه داد:
- ناتاشا (مشتری سوئیسی): او یک ویدیو برای ادیت داشت و اکسلی بسیار دقیق با جزئیات دقیق ثانیه به ثانیه از کارهایی که باید انجام میشد، ارائه داد. وقتی عباس پیشنهاد داد که میتواند ادیت را خودش به او آموزش دهد، ناتاشا گفت: “کار من ادیت نیست، من کارم ویدیو ساختنه… من به تو پول میدهم که تو ادیت بکنی”. این نشاندهنده احترام به تخصص و وضوح در درخواست بود.
- مشتری ایرانی: در مقابل، یک مشتری ایرانی لینکی از یک خبر را فرستاد و گفت: “از این یه ویدیو بساز”. وقتی عباس توضیح داد که برای ساخت ویدیو نیاز به سناریو و جزئیات است و این کار تنها ادیت نیست، بلکه “ویدیو پروداکشن” است و هزینهاش فرق میکند، مشتری نمیپذیرفت و میگفت: “نه دیگه، یه ادیته دیگه”. این نشاندهنده “عدم شناخت تعریف بسیاری از چیزها” در میان ایرانیهاست.
- “دخالتهای عجیب و غریب”: عباس به نمونهای اشاره کرد که یک دوست ایرانی، در ایمیل دوم به یک کارفرما، جای مدیرعامل شرکت تصمیم میگرفت و استراتژی شرکت را تغییر میداد، در حالی که فقط از او خواسته شده بود یک مقاله وبلاگی بنویسد.
- غرفه تلویزیون روسیه در چین: در این مورد، هدف و خدمات کاملاً شفاف بود. عباس گفت میتواند فیلمهای آنها را در آمازون پخش کند. طرف مقابل فوراً گفت: “میخواهم این کار را بکنم”. هیچ کار دیگری نمیخواستند؛ شفافیت در خدمات و قیمتگذاری بسیار مهم است.
او همچنین به چالشهای “حساب بانکی و پرداخت” اشاره کرد که ایرانیها بیش از حد در مورد آن “اورتینکینگ” میکنند. “اول کار را انجام بده، اول برو به یک نتیجه برس، بعد حالا واسه پرداختش هم یک فکری میکنی”. او معتقد است ما به دلیل عدم ارتباط با دنیا، “فکر میکنیم همه کارفرماهای ایرانی هستیم که هیچوقت راضی نیستند”. این در حالی است که کارفرمای خارجی، با وضوح و احترام بیشتری رفتار میکند؛ مثل رئیس Musixmatch که در زمان جنگ به او پیام داد: “به هیچی فکر نکن، فقط زنده بمون”. این تفاوت رفتاری نشان میدهد که هدف چیست.
۶. دیدگاههای مختلف بر تجربه زیسته: تعادل، تلاقی، یا تمرکز؟
یکی از بخشهای جذاب رویداد، نظرات شرکتکنندگان بود که به بحث عمق بیشتری بخشید و زوایای مختلفی از تجربه زیسته را نمایان کرد:
-
پیمان و تأکید بر “تعادل”:
- او بر اهمیت “تعادل” در کار و زندگی تأکید کرد. تجربه نشان داده که بیتعادلی منجر به “ضربه خوردن” میشود.
- رسیدن به تعادل، یک فرآیند است که از بیتعادلی آغاز میشود. هدف آن است که “زودتر آدم به این نتیجه برسد که در تعادل زندگی کار بکند”.
- پیمان همچنین به “پذیرش” اشاره کرد. تعادل به معنای آگاهی و پذیرش عواقب کار است. او به پدیده “بچه لجبازی” در افراد بالغ اشاره کرد که منجر به تنهایی میشود، زیرا آنها عواقب رفتارهای خود را نمیپذیرند.
- نکته دیگر او، “تلاقی تجربهها” بود. او معتقد است که باید به “خرده تجربههایی” که جمع کردهایم نگاه کنیم و ببینیم اگر کنار هم قرار گیرند، چه کسبوکار جدیدی میتوانند ایجاد کنند. او از عباس ملکحسینی مثال زد که بیزینس فیلم او، ترکیبی از تجربیات قبلیاش در مدیریت سوشال مدیا و سایر حوزههاست.
-
یک شرکتکننده دیگر و قدرت شبکههای اجتماعی:
- او دیدگاه مثبتی به شبکههای اجتماعی داشت و معتقد بود که اگر این شبکهها (حتی نسخههای قدیمیتر مانند یاهو ۳۶۰) نبودند، زندگی او به عنوان یک “آدم درونگرا” بسیار متفاوت میشد و بسیاری از افرادی که امروز میشناسد را ملاقات نمیکرد.
- او نیز بر مفهوم “تلاقی تجربهها” صحه گذاشت و گفت که هرگز نمیدانی چیزی که امروز یاد میگیری، چگونه بعدها در کنار تجربه دیگری به کار خواهد آمد. ورود او به دیجیتال مارکتینگ نیز به واسطه پیشنهاد یک مدیر قدیمی بود که تشخیص داد او “آدم دیجیتالی” است.
-
“امید” (فاندر ۸ شرکت) و حسرت “مولتی اکسپریمنت”:
- او با نگاهی انتقادی به “مولتی اکسپریمنت” (تجربه کردن در حوزههای مختلف) پرداخت و ابراز “حسرت” کرد که چرا در ۱۸ سالگی کسی نبوده که به او بگوید “این کارو بکن” و نه چیز دیگری.
- او معتقد است که “کمیت همیشه مثبت نیست” و اگر ۱۳ سال انرژی خود را در یک شرکت و یک بازار متمرکز کرده بود، الان “خیلی محکمتر نشسته بود”.
- اومید بر “یک چیز را جلو بردن” تأکید کرد، حتی با مثال “پشمک حاج عبدالله” که با تمرکز بر یک محصول، به صادرات و موفقیت رسید.
-
پاسخ عباس ملکحسینی به بحث “مولتی اکسپریمنت”:
- عباس با حسرت “منتور نداشتن” در سنین نوجوانی موافق بود.
- او “جبر جغرافیایی” را یکی از دلایل این پراکندهکاریها دانست. در ایران، به دلیل نیاز به کسب درآمد خوب برای زندگی بهتر و دیدن موفقیتهای خارج از کشور، “کمالگرایی” به وجود آمد. این وضعیت نسل قبلی را متفاوت از نسل “زد” کرده است. نسل زد، از سنین پایینتر “متخصص” هستند، زیرا ابزارهای لازم را در اختیار دارند.
-
یک روزنامهنگار و تجربه “اجباری”:
- او نیز بر “مجبور بودن به تجربه کردن” تأکید کرد. با وجود اینکه پدرش قناد بود، نخواست راه او را ادامه دهد.
- او رشته مهندسی برق را به دلیل “ترند شدن” انتخاب کرد، اما از همان ابتدا میدانست که رشته مورد علاقهاش نیست.
- سپس برنامهنویسی، فیلمسازی (کارگردانی، نویسندگی، فیلمنامه) و در نهایت روزنامهنگاری را تجربه کرد و ۵ سال در این حوزه کار کرد.
- او نیز بر تفاوت با نسل امروز تأکید کرد که در ۱۲ سالگی میدانند چه کاری میخواهند انجام دهند.
-
یک پزشک و ضرورت “تخصصهای جایگزین” در بحران:
- او “جبر جغرافیا” و “عدم اعتماد به شرایط آینده” در ایران را عامل تمایل به “چند تا کار همزمان” و “نذاشتن همه تخممرغها در یک سبد” دانست.
- او معتقد است که این ویژگی، در دوران “بحرانها” میتواند بسیار کمککننده باشد.
- او خود مثال زد که شغلش در رسانه به دلیل جنگ تحت تأثیر قرار گرفت و او به یک مهارت نوجوانیاش برگشت.
- او با وجود پذیرش ایده “تمرکز”، معتقد است که داشتن “تخصصهای جایگزین” (نه لزوماً تغییر تخصص اصلی، بلکه داشتن مهارتهای مرتبط یا بکآپ) میتواند در شرایط غیرقابل پیشبینی مفید باشد. او تخصص یک مترجم را مثال زد که میتواند در جایگاههای مختلف کار کند.
- او به پدرش اشاره کرد که علاوه بر کشاورزی، نجاری نیز میدانست و در دوران جنگ از آن استفاده کرد. این نشان میدهد که در جامعه بحرانزده، داشتن چند مهارت، حتی در گذشته نیز رایج بوده است.
- او تأکید کرد که “اسپیشالیست بودن بهتر از جنرالیست بودنه”. اما زمان ۸ ساعت کاری برای شغل اصلی و داشتن چند ساعت اضافه برای “ساید پراجکت” یا تخصصهای دیگر مشکلی ندارد.
- او به متخصصان خارجی اشاره کرد که تنها یک یا دو کار را بلدند اما به بهترین شکل ممکن انجام میدهند و به جزئیات دیگر (مثل تنظیمات یوتیوب برای درآمدزایی از کامنتها) توجهی ندارند، چرا که فقط روی کار اصلیشان متمرکز هستند.
-
علیرضا یارندی (برگزارکننده رویداد در استانبول) و پذیرش اشتباهات:
- او نیز به “کمالگرایی” اذیتکنندهاش اشاره کرد.
- او معتقد است “این تجربهها هستند که ما را میسازند”. اشتباهات، چه در کار و چه در زندگی شخصی، منجر به خبرگی و زرنگی امروز ما شدهاند.
- او تأکید کرد که “چالشها همیشه در همه روندها هست”. نسلهای قبلی چالشهای خود را داشتند (مثل عدم وجود کامپیوتر) و نسلهای بعدی نیز چالشهای متفاوتی خواهند داشت.
- او تجربهها را به دو دسته تقسیم کرد: “تجربیات تکرارشونده” (مثل دست زدن به آب جوش) که ذات انسان است و “چالشهای جدید” ناشی از موقعیت جغرافیایی یا دوره زمانی.
- او نیز گفت که داشتن مهارتهای مختلف، کمک میکند تا در شرایط سخت، بتوان “حرفه را عوض کرد و جان سالم به در برد”.
-
یک دیزاینر محصول و پذیرش مسیر:
- او با دیدگاهی فلسفیتر گفت که “هر جا که الان هستم را باید قبول کنم”.
- او معتقد است که “هر اتفاقی افتاده، چیده شده بوده” و او “فقط قبول کرده که اگر اینجاست، باید از همینجاها میگذشت”.
- این پذیرش، “احساس پشیمانی” را حذف میکند. او بر این باور است که “در حال حرکت باشیم” و “ثابت نمانیم”.
۷. تجربههای تاریخی: درسهایی از بزرگان ادب و هنر
عباس ملکحسینی در پایان بحث، با نگاهی به زندگی بزرگان ادب و هنر ایران و جهان، به غنای مفهوم تجربه زیسته افزود:
- سعدی: برخلاف تصور عمومی، سعدی یک “بازرگان” و “تاجر” بود. او از کودکی تجارت میکرده و در کنار آن، “ذوق هنری” نیز داشته. زندگی او سرشار از اتفاقات مختلف، از جمله اسارت و برده شدن در مصر بود. او در دوران اسارت، توسط فردی که او را خرید، با دخترش ازدواج کرد و بعدها به دلیل سخنان تحقیرآمیز همسرش، او را طلاق داد و به ایران بازگشت. “در شاعران ایرانی، سعدی بیشترین میزان تجربه زیسته را داشته” و نکات مختلف زندگی را بیان کرده است.
- حافظ: اطلاعات زیادی از شغل او در دست نیست، اما احتمالاً در “دستگاه دیوانی” (دولت) کار میکرده و به همین دلیل نیز “میانه” مینوشته است.
- خیام: یک “ریاضیدان” و “ستارهشناس” بود که در دربار سلطان کار میکرده و حقوق میگرفته است.
- فردوسی: او یک “فئودال” یا “زمیندار” بود و در کنار کارهای کشاورزیاش، به شعر گفتن میپرداخت. شاهنامه را از ۴۵-۵۰ سالگی آغاز کرد.
- مولانا (رومی): او نیز سبک زندگی “آخوندی” خود را تغییر داد و مسیر متفاوتی را در پیش گرفت.
عباس ملکحسینی به این نکته اشاره کرد که “آن زمان هم شغل عوض میکردند، کارهای مختلف میکردند”. او همچنین به اهمیت “حمایت و اسپانسرشیپ” اشاره کرد. میکلآنژ، هنرمند شهیر، توسط کلیسا (واتیکان) حمایت مالی میشد تا بتواند به خلق شاهکارهایش بپردازد. او همچنین داستان حسین علیزاده (موسیقیدان) را نقل کرد که همسر پزشکش او را حمایت میکرد تا بتواند بدون دغدغه مالی، بر موسیقی متمرکز شود. “میخواهم بگویم آنقدر پیچیدهاست که از تجربهها نمیتوانیم بگوییم این میشود، آن نمیشود”.
او با اشاره به مصاحبهای که یک شرکت اتریشی از او داشت و از “متنوع بودن” رزومهاش سؤال کرده بود، به این نکته اشاره کرد که به دلیل “عدم پیشبینیپذیری” شرایط در ایران، افراد مجبور به تغییر و تطبیق مداوم هستند. این در حالی است که فردی در کشوری با ثبات، میتوانست از ۱۸ سالگی صرفاً روی فیسبوک کار کند، اما در ایران، فیلتر شدن آن میتوانست کسبوکار را از بین ببرد.
نتیجهگیری: تلاقی تجربیات و راهی به سوی آینده
نوزدهمین رویداد عصردیدنی استانبول، با موضوع “تجربه زیسته، توقف آگاهانه، و بازتعریف مسیر”، نه تنها به بازگویی تجربیات یک فرد برجسته پرداخت، بلکه به یک گفتگوی چندوجهی در مورد چالشها و فرصتهای نسل کنونی و آینده تبدیل شد. از بیراهبری در دنیای دیجیتال و مجبور بودن به تجربه کردن تا تأثیر عمیق شبکههای اجتماعی در شکلدهی هویت و روابط، و از چارچوبهای سنجش خود و روابط تا مسیرهای کار و وظیفه اجتماعی.
این گفتگو تأکید کرد که تجربه زیسته، پازلی است از قطعات کوچک و بزرگ که هر کدام در زمان خود، شاید بیمعنی به نظر برسند، اما در نهایت، تصویری از هویت، مسیر و انتخابهای ما میسازند. مهم نیست که این مسیر چقدر پراکنده به نظر برسد؛ ارزش در آموختهها و توانایی تطبیقپذیری است. در جهانی که ثبات کمرنگتر میشود، انعطافپذیری و توانایی بهرهبرداری از “تلاقی تجربهها” به یک مزیت رقابتی تبدیل میشود.
در نهایت، پیامی برای نسل جدید وجود داشت: “تجربه کنید، اما نه هر تجربهای”. آگاهی از محدودیتها و پرهیز از آسیب به خود و دیگران، سنگبنای یک زندگی سازنده است. این رویداد، نه تنها به گذشته نگاهی نقادانه داشت، بلکه با درسهایی از حال و چشماندازی به آینده، راهی برای ساختن فردایی آگاهانهتر و مسئولانهتر نشان داد. شب همگی بخیر و خدانگهدار.


