اگه قرار باشه فقط یک چیز از شما به‌جا بمونه اون چیه؟

محمدحسین توفیق‌زاده، راهبر جلسه ۱۴ عصردیدنی در شیراز، نفری یه برگه بهمون داد و ازمون خواست به این سوال جواب بدیم که: «اگه قرار باشه فقط یک چیز از شما به‌جا بمونه اون چیه؟»

هیچی!

– چرا هیچی؟

– دوست ندارم چیزی ازم بمونه.

– خیلی خب، منطقیه!

یه نفر هم از بین بچه‌ها روی برگه کاغذی که بهش دادیم نوشته بود:

«لپ‌تاپ»

انگار همیشه یه نفر تو جمع‌ها پیدا می‌شه که اگه غول چراغ جادویی باشه و ازش بخواد یه آرزو کنه، با زرنگی می‌گه: «اگه یه آرزو داشته باشم آرزو می‌کنم که سه تا آرزوی دیگه داشته باشم!»

یه کالکشن موسیقی برای آدم‌های عزیز زندگیم.

– اعضای حیاتی نسبتا سالمی دارم، تا کپک نزدن بردارید ببرید :))))

یه نفر دیگه گفت:

یک باغ سبز و بزرگ!

– چرا؟

– چون دوست داشتم نسل‌های قبلی من برای من یه باغ سبز و بزرگ به‌جا می‌ذاشتن که نذاشتن.

یه جواب دیگه به این سوال این بود:

کیارستمی جایی گفته: «حاضرم تمام آثارم رو از بین ببرم و ۵ سال دیگر عمر کنم.» به نظرم اهمیتی نداره چه چیزی از تو باقی می‌مونه. لمس کردن پهناوری و شکوه آسمان بالای سر، تماشای گذر فصول، اینکه نتوانم روزی فکر این لحظه‌ها را در خود حس کنم، تنها چیزیست که مرا از مرگ می‌هراساند. اگر می‌توانستم طبیعت را با خود ببرم، مرگ معنای خود را از دست می‌داد.

حالا این بازی برای چی بود؟

محمدحسین توفیق‌زاده، توضیحاتش رو اینجوری شروع کرد که: قصه‌ای که انتخاب می‌کنیم، هم آینه‌ست و هم دریچه. خودمون رو به ما نشون می‌ده و می‌تونیم این قصه رو بدیم به یه نفر دیگه و اون رو به خودش نشون بده. هم یه دریچه‌ست به یه منظره (مثل همین دریچه‌های مختلفی که با خوندن نوشته‌های روی برگه‌های بچه‌ها به رومون باز شده)، هم پنجره‌ایه که باهاش خودمون رو می‌شناسیم و به بقیه هم چیزهایی رو نشون می‌دیم.

تکنولوژی قصه یعنی چی؟

چرا اسم جلسه رو گذاشتم تکنولوژی؟ بیاید به این سوال جواب بدیم که «هدف تکنولوژی چیه؟»

ساده‌سازی زندگی.

– سازگاری با جریان تغییرات زندگی. 

– یه کم بیشتر می‌شه توضیح بدی؟

– زندگی داره هر لحظه تغییر می‌کنه. انسان تنها موجودیه که می‌تونه شرایط پیرامونش یا خودش رو با اون شرایطی که براش سازگار نیست وفق بده. بقیه حیوانات اینجوری نیستن؛ مثلا یه گوزن رو اگه از کانادا بیارید هرمز می‌میره. انسان توانایی این رو داره که با ایجاد تکنولوژی شرایط رو برای خودش سازگار کنه.

از همون موقع که انسان‌ها شروع کردن به کشف اطرافشون تا با ابزار دور و برشون شرایط رو برای خودشون ساده و سازگار کنن، تکنولوژی معنی پیدا کرده.

بشر یه تکنولوژی نرم داره که با اون سعی می‌کنه زندگی رو برای خودش ساده‌تر کنه و سعی کنه نسل بعدی رو برای تجربه‌های بعدی آماده و سازگارتر کنه. اون تکنولوژی نرم همون «قصه‌» ست. حالا چطوری کار می‌کنه؟

«حیوان قصه‌گو» نوشته جاناتان گاتشال، ترجمه عباس مخبر، کتاب خیلی خوبیه برای درک اینکه قصه چطوری روی مغز ما کار کرده. یکی از فرض‌هایی که نویسنده توی این کتاب مطرح کرده و درموردش صحبت می‌کنه اینه که «قصه کارکرد تکاملی داشته»؛ به این معنی که آدم‌ها وقتی تونستن قصه بگن نسل بعدی رو برای مواجهه با مسائل مختلف آماده‌تر کردن.

مثلا اگه برگردیم به انسان اولیه و نقاشی‌های روی دیواره غار، به این می‌رسیم که احتمالا این کار رو می‌کرده چون معتقد بوده بعد از خودش هرکسی این رو ببینه، یه چیزی درباره جهان اطراف بیشتر می‌فهمه.

قصه شبیه‌ساز واقعیته

یه تحقیقی شده و توی اون تحقیق یا آزمایش به یه نفر تصویری رو نشون دادن که توش یه نفر دهنش بازه و اون یکی میاد تف می‌کنه توی دهان این یکی. شخصی که این تصویر رو می‌بینه مغزش اسکن می‌شه تا متوجه بشن کدوم قسمت مغزش داره تحرک می‌شه. توی مرحله دوم بهش می‌گن تصور کن این اتفاق داره برای خودت می‌افته. باز هم اسکن می‌کنن. توی مرحله سوم یه روایت براش می‌خونن که یه نفر ایستاده و این اتفاق براش افتاده.

نتیجه این تحقیق نشون داده که در هر سه مرحله از این آزمایش یه قسمت مشخصی از مغز داره تحریک می‌شه و این موضوع نشون می‌ده که انگار فرقی نمی‌کنه خودت داری چیزی رو تجربه می‌کنی، کسی داره برات تعریف می‌کنه، داری فیلمش رو می‌بینی یا اون اتفاق همون‌جا رخ بده. در هر صورت یه جای مشخصی از مغز این واقعه رو درک می‌کنه و اون احساسات رو دریافت می‌کنه.

با کمک قصه و روایت چیزهایی رو ممکنه تجربه کنیم که در واقعیت هیچ‌وقت امکان تجربه‌شون رو نداشته باشیم یا خوشمون نیاد تجربه کنیم. پس درواقع کار نویسنده اینه که با کمک ترفندها جوری یک واقعه رو روایت کنه که تو می‌تونی اون رو تصور کنی و همون احساس رو درک کنی.

تکلیف اون قصه‌هایی که واقعی نبودن چیه؟ همون‌هایی که توشون روایت شده که خون از داخل زمین جوشیده و روی زمین روان شده. اون‌ها که واقعی نبودن…

جواب محمدحسین توفیق‌زاده به این سوال این بود که: «کاش ما هم با شما بودیم!» در واقع اون‌هایی که اینها رو تعریف می‌کنن انگار آرزو می‌کردن کاش اونها هم توی اون واقعه بودن.

به نظر من داستان بیان شده و به‌وجود اومده که انسان بتونه اطرافش رو بهتر بفهمه. انگار که ما برای چیزهایی که اطرافمون می‌دیدیم داستان می‌ساختیم که بتونیم بهتر درکشون کنیم و لزوما خیلی از چیزهایی که روایت شده واقعی نبودن.

یه پیش‌فرضی مطرح شد که انسان اولیه اگر روی دیوار غار نقاشی می‌کرده، معتقد بوده بعد از خودش هرکسی این رو ببینه یه چیزی درباره جهان اطراف بیشتر می‌فهمه. خب از کجا معلوم داستان همین بوده؟ از کجا معلوم این پیش‌فرض درسته؟ چون این پیش‌فرض به اینجا می‌رسه که قصه چیز خوبیه.

من خیلی با این گفته موافقم که می‌گه قصه شبیه‌ساز واقعیته؛ نمی‌گه که عینیت‌بخش واقعیته. حتی اگه بخوایم اون رو مصداق reality درنظر بگیریم، می‌گه نمودی از اون واقعیته. مثلا من اگه بخوام یه عینک VR طراحی کنم و بگم اگه این رو به چشمت بزنی تجربه‌ای از آدم‌فضایی‌ها رو درک می‌کنی، خب این باعث نمی‌شه شما درون اون واقعیت باشی. یعنی انگار اگه واقعیتی وجود داشت این تشبیهش می‌کرد. مثلا ما نمی‌دونیم رستم وجود داشته یا نه، واقعیت تاریخی داره یا نه…اما خب آدم‌های زیادی شبیه رستم هستن. پس می‌تونیم بگیم این عبارت «شبیه‌ساز واقعیت» دقیقه چون به شباهتش اشاره می‌کنه و نه به عینیت.

برساز تا بسازی

برساز تا بسازی، یا Fake it till make it. برساز یعنی جعل کن، چیزی که نیست رو از خودت اختراع کن.

– منظورت همون رویاست؟

– یکی از چیزهایی که توی کتاب حیوان قصه‌گو درباره‌ش صحبت می‌کنه شباهت رویا و قصه‌ست. 

– یعنی رویاها یه جوری تبدیل به قصه شده؟

– یعنی چی؟

– یعنی آدم‌ها دوست داشتن که یه چیزی باشن یا یه چیزهایی رو به دست بیارن اما به هر دلیلی اون رو توی داستان آوردن…

جالبه که هرجا توی قصه‌های ملی و اسطوره‌ای نگاه می‌کنیم، «آرزو»ی اون ملت بوده که اگه دشمن حمله می‌کنه، یَلی باشه که جلوی اون دشمن ازشون محافظت کنه. انگار آرزوی یه ملت بوده که شخصیتی به اسم رستم وجود داشته باشه. حالا آیا وجود داشته و همچین کاری کرده؟ نمی‌دونیم.

وضوح در روایت 

فردوسی توی روایت‌هاش تمام جزئیات رو، حتی طرح روی پارچه رو توصیف می‌کرده. مثلا طلاکوبی حاشیه پارچه هدیه رو توصیف کرده، پرچم کاوه رو توصیف می‌کنه که جواهراتی روش بوده و چیزهای بنفشی ازش آویزون بوده. فردوسی اینها رو می‌گه و نفر بعدی که میاد و روایت رو می‌خونه پیش خودش فکر می‌کنه که حتما این داستان برای اونها جذاب و مهم بوده.

نمونه‌ش داستان هری پاتر که چقدر جزئیات داره… نویسنده می‌خواد چیزی با وضوح بالا در اختیارمون بذاره. چرا؟ که وقتی می‌خونیم و می‌شنویم بتونیم اون حس رو دریافت کنیم.

قصه هم بذره و هم میوه

فیلم Inception رو حتما خیلی‌هاتون دیدین. قضیه‌ش رو که می‌دونید؛ یه تکنولوژیه که می‌ره تو خواب یکی و ایده‌ای رو تو ذهنش می‌کاره. حالا چالشش اینه که یه عده می‌خوان این کار رو بکنن و ما می‌خوایم ببینیم می‌تونن یا نمی‌تونن.

قصه هم بذره، هم میوه. اون قصه‌ای که این آدمها تو ذهن اون شخصیت می‌کارن همون بذره.

ما قصه رو برای خودمون و برای بقیه می‌کاریم. اون بذری هم که می‌کاریم میوه تجربه‌ایه که قبلا داشتیم. قصه براساس تجربه‌ای از قبل درست می‌شه، ساختار پیدا می‌کنه، و خب طبیعیه که هرکس یه قصه یا یه رخداد رو یه‌جور تعریف می‌کنه؛ چخوف یه جور، داستایوسکی یه جور دیگه.

اصلا چرا راه دور بریم؛ همین موقعیت فعلی که توش قرار گرفتیم، هرکدوم از ما که از اینجا بره بیرون یه مدل به‌خصوصی داستان رخدادهای امروز رو برای بقیه تعریف می‌کنه. حالا چطوی می‌شه که هرکس مسیر مشخص خودش رو در روایت پیش می‌گیره؟ برای هر کس کل رخدادها مهم نیست… کجاش مهمه؟ اونجایی که وصل می‌شی به چیزی که از قبل تو ذهنت بود. یه جایی یه درگیری ذهنی برات بوده و وقتی اون تیکه ارتباط پیدا می‌کنه به بخشی از رخدادی که الان تجربه کردی یا شاهدش بودی، برات مهم می‌شه.

حالا شاید هم اینجوری بوده که اول انسان‌ها تبر سنگی رو اتفاقی ساختن و بعد رفتن سراغ اینکه باهاش چیکار می‌تونن بکنن. یا همین پدیده زبان هم می‌تونه یه تکنولوژی در نظر گرفته بشه…

این هم یه فرضیه‌ست. واضحه که درمورد تقدم و تاخرش نمی‌تونیم با اطمینان چیزی بگیم.

تعریف قصه چیه؟

به چی می‌گیم قصه؟ افرادی هستند که بهشون می‌گیم «روایت‌پژوه» که ساختار و تعریف برای قصه مشخص می‌کنن و تعیین می‌کنن ترتیب اتفاقات چطوری بوده و آیا مثلا حکایتی عامیانه و شفاهی که توی روستایی توی روسیه سینه به سینه نقل می‌شه، شباهتی با قصه‌ای که توی روستای پدری ما تعریف می‌شه داره؟ آیا همه جا یه جور دارن از قصه استفاده می‌کنن؟

مفهوم ریخت‌شناسی قصه و اسکلت‌بندی اون به‌عنوان یه الگوی جهانی بررسی شده. وقتی همه زوائد و چیزهای جزئی قصه رو بزنیم کنار، می‌بینیم که ۷ قسمت مشخص داره و همون الگو رو تکرار می‌کنه.

توی کتاب «هر برند یک قصه است» نوشته دانلد میلر، گفته شده که یک قصه به‌صورت یک الگوی جهانی ۷ قسمت داره: یه قهرمان داریم، یه مسئله‌ داره، یه راهنما رو ملاقات می‌کنه، این راهنما بهش راهکار می‌ده، قهرمان براساس این راهکار عمل می‌کنه، از شکستش جلوگیری می‌شه و به پیروزی می‌رسه.

تو شهری که خیلی بارون نمیاد، بارون ممکنه حس و حال عاشقانه و قشنگی به آدم‌هاش بده ولی تو شهری که همیشه بارون می‌زنه، شاید آفتاب اون نماد عاشقانگی باشه. از کجا معلوم اون چیزی که ما یه تعریف مشخص ازش می‌شناسیم همون چیزی باشه که توی این ساختار بگنجه؟

روایت آدم‌ها از لحظات و مفاهیم مختلف تعریف قصه‌ست.

اگه من شاهد چیزی هستم و این رو برای کسی تعریف می‌کنم، این می‌شه قصه؟ مثلا خاطره تعریف کردن هم قصه حساب می‌شه؟

هرچیزی که ما رو وادار کنه که استنتاج کنیم، می‌تونه قصه باشه.

مثلا دستور پخت غذا هم قصه‌ست؟

قصه یه تکنولوژیه و اومد که زندگی رو ساده‌تر کنه و ما رو برای مواجه شدن با تغییرات سازگارتر کنه. بر اساس این تعریف، هر چیزی که این کارکرد رو داشته باشه می‌شه «قصه».

قصه درجه‌بندی و طیف داره؛ در درجه اعلای خودش به ما امکان تفکر و استنتاج می‌ده. در واقع دریچه‌ای رو به رومون باز می‌کنه و می‌گه نگاه کن [کشف کن] و برداشت خودت رو داشته باش. قصه‌هایی هم داریم که فضا و دریچه‌ای به رومون باز نمی‌کنن و مثل آینه عمل می‌کنن یا سرگرمی محض به حساب میان.

تعریف من از قصه

یکی از پایه‌های ثابت جلسه‌های عصردیدنی شیراز، معین دیهیمی که این جلسه هم کنارمون بود، تعریف خودش رو از قصه اینجوری بیان کرد: «برای من واضح‌ترین و واقعی‌ترین حالت روایت تجربه خودمه، یعنی همون چیزی که خودم در همین لحظه دارم دریافت می‌کنم. از این واقعی‌تر ممکن نیست. فاکتور «زمان» اینجا مهم می‌شه به این دلیل که تنها زمانی می‌تونم به همین وضوح اون احساس رو دریافت کنم که در همین لحظه باشم. اگه برگردم و به گذشته‌ای فکر کنم، مثلا به اتفاقی که دیروز افتاده، دیگه وضوح الان رو نداره. از وضوحش داره کم می‌شه. یکی از عناصر قصه هم همینه که با تجربه اکنون من فاصله داره. حالا چیزی که مفهوم قصه رو مشخص‌تر می‌کنه اینه که اون روایت احساسی رو در من بیدار می‌کنه یا نه. مثلا اگه دارم دستور پخت یه غذا رو می‌خونم که از هر ماده چقدر تو غذام بریزم، با من فاصله زمانی داره و از یه گذشته اومده ولی حسی رو در من بیدار نمی‌کنه. همین دستور آشپزی رو اگه توی کتاب «مستطاب آشپزی» نجف دریابندری بخونم در من احساساتی بیدار می‌شه، پس برای من تبدیلش می‌کنه به قصه. یا اگه تو برای من خاطره‌ای تعریف کنی از کارهایی که در طول روز انجام دادی، درسته که مربوط به گذشته‌ست اما حسی در من ایجاد نمی‌کنه، اما اگه بهم بگی «رفتم بانک، بگو کی اونجا بود! و ادامه روایت…» داری حسی رو در من ایجاد می‌کنی که می‌تونه اون خاطره رو تبدیل کنه به قصه.»

یک تجربه، یک قصه

یک روایت از زندگی خودتون که این الگو رو در اون می‌بینید انتخاب کنید و اون تجربه رو روی کاغذ تعریف کنید.

توی بخش دوم این جلسه همه باید قصه می‌نوشتن و بعد، قصه‌شون رو می‌دادن به بغل‌دستیشون تا روش کامنت بذاره و نظر بده. البته که تجربه دوری برای هیچ‌کدوممون نیست چون روزانه داستان‌ها و روایت‌هایی جلوی چشممون میان و میرن و براشون کامنت می‌ذاریم و اگر هم خوشمون نیاد از کنارشون رد می‌شیم. همین شد بخش پایانی جلسه ۱۶ عصردیدنی شیراز و تبدیل به دریچه‌ای شد که از اون به دیگری و قصه‌ای که برامون تعریف کرده بود نگاه کنیم.

به کمک تمرین جذابی که محمدحسین توفیق‌زاده، راهنما و راهبر این جلسه، برامون طراحی کرد، برای چند ساعت دقیق‌تر به قصه و روایت فکر کردیم و تجربه ارزشمند نوشتن و خوندن قصه دیگری رو داشتیم. شاید خوندن این متن به شمایی که خواننده این نوشته هستید، انگیزه بده که همین حالا چیزی برامون بنویسید.

از اینجا که جمله رو تموم می‌کنم، قصه شما می‌تونه آغاز بشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید علاقه مند باشید به